پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست..
اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛
و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند
تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی ... چه کسی ،
کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار ب
ه ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛
"پدرت"را می پرستیدی......
*************
نمی فهمم چرا هیچ کس نمینویسد از مردهــا
از چشم ها و شــانه ها و دستهایشــان ... ...
از آغوششان از عطر تنشـان، از صدایشــان... پررو می شوند؟
خب بشوند.... مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته ایم؟
مگر ما به اتکــاء همین دست ها همین نگاه ها همین آغوشهـا،
در بزنگاههای زندگی سرِپا نمانده ایم؟...
من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم
من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند
من می خواهم مَردَم بداند دوستش دارم...
----*+رویای محال+*----...ما را در سایت ----*+رویای محال+*---- دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79